![]() |
![]() |
|
| زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم. |
|
هرچه ما کردیم گفتیم کار کار آمریکاست حبیب پیمان ............................................ زنده و پاینده باشی آقای حبیب پیمان.
|
|
+ نوشته شده در
Thu 19 Jan 2012ساعت 5:7 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
Sat 20 Aug 2011ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
و این منم بانویی آزاد ترکیبی از حیا،وفا،جفا،رها سکوت و فریاد آزادم از تمامی غم های عالم و مونسم تمامی زیباییها و مهربانیهاست عشق از من چشمه می گیرد و نفرت شیطان راننده شده است از من در آسمانها، شباهنگام می درخشم و بهشت ،زمین من است ***************************** سلام به همه دوستان عزیزم من تقریبا یک ماهی می شود که از مسافرت برگشته ام.جایتان خالی رفته بودم پاکستان زیارت والدینم و خواهران گلم. خیلی خوش گذشت جای همگیتان خالی بود. خوشبختانه در عروسی یکی از خواهرانم هم قسمت شد شرکت کنم. مسافرت اصلا به آدم روحیه ایی دیگر می دهد.با وجودی که پاکستان کشوری است که امنیتش از افغانستان هم بدتر شده ولی باز هم با دیدن والدین و خواهران و دوستان احساس می کردم که در وطن خودم هستم. با دیدن مادرم خیلی خوشحال شدم ولی وقتی خوب نگاهش کردم پیری و بیماری را در چهره مهربانش به واضحت دیدم و دلم آنقدر گرفت که نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. در پاکستان هم مردم بسیار غریبی را می توان یافت که به نان شب محتاجند و مردم پولداری که بجز پول شمردن دیگر وقت و احساسی را ندارند تا که دور و بر خود را ببینند!! پاکستان کشوری که در شهر کویته آن مردم افغانی فراوانی زندگی می کنند و بسیاری از آنها متاسفانه بیشتر اوقات زندگی خود را به رسم ها و رواجهای عجیب و غریب می پردازند مثلا هر روز یک مد لباس و هر ماه یک مد طلا! و مهمانی های بیش از اندازه!یک روز من به خواهرم گفتم در کشور های غربی مردم بیچاره از دست کارکردن و در س خواندن به "استرس" مبتلا می شوند و در شرق از بیماری چشم و هم چشمی!! و آخرش جز حیران ماندن .........!!!!! امیدوارم روزی برسد که مردم ما هم به کارهای مهمتری برسند. شاد باشید و موفق عزیزانم. |
|
+ نوشته شده در
Mon 6 Jun 2011ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
نازنینم، می دانم
کتاب تو را نتوانم خواند نتوانم بجای تو زیست تا نبودن اما بودنت را تجربه کنم! تا شکستنت را شاهد باشم و از صدای دلخراشش هر روز قلبم بگرید نبوده ام لیلایم تا فواره خون مجنونت را هر لحظه شاهد باشم تا جگر گوشه هایت را نابینا همراه با عصاهایی رنگین در کوچه های غربت دیدار کنم ولی یادت هست گاه بوده ام با تو که با هم با بیگا نه ایی همه زمستان را سر نمودیم یادت هست که با تو بودم وقتی که ما را قربانی نام نهادند گاه قربانی نام پدر و گاه گیسوان سفید مادر رو یاهایمان را درباغچه خانه مان دفن نمودیم تا از بوی مسحورش همسایه گانمان نفرینمان نکنند آری نبوده ام و تو نیز غایب ولی حاضر! و این سرزمین همچنان با سکوت و نگاه خسته مان ویران شدو همچنان ویران ماند و قلبمان هر روز گریست از تکرارهایی هزار باره!!
|
|
+ نوشته شده در
Tue 15 Feb 2011ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
وقتی دلیل بودن را ار آلبرکامو می پرسند ، بر خلاف دکارت که معتقد است : من می اندیشم پس هستم و برخلاف آندره ژید که می گوید:« من احساس می کنم پس هستم ، او پاسخ می گوید : من اعتراض می کنم پس هستم چون علیه طبیعت و ساختاری که انسان در آن قربانی است و علیه بودن، اعتراض می کنم پس هستم از او می پرسند تو که به خدا معتقد نیستی و در جهان، مسئولی را نمی شناسی و برای خود طرف مقابلی قائل نیستی که اعتراضت را بشنود پس فریاد اعتراضت چه معنایی می توا ند داشته باشد وقتی که معتقدي گوشی برای شنیدن نیست؟» آلبرکامو در جواب می گوید :« اعتراض نمی کنم تا مخاطبی بیابم یا مسئولی را بیدار کنم و يا سرزنش کنم اعتراض می کنم چون نمی توانم اعتراض نکنم که اگر نکنم نظامي که بر انسان حاکم است و وضع موجود را پذیرفته ام و بدان تسلیم و با آن همراه شده ام در حالی که می خواهم نفی کننده باشم نه تسلیم شونده و پذیرنده و جز اعتراض کردن حتی بی ثمر راه دیگري نمی شناسم.»
|
|
+ نوشته شده در
Sun 13 Feb 2011ساعت 2:51 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
تقدیم به تمامی زنانی که قطعا" قابل احترامند و مردانی که زن را اینگونه می بینند
من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!ـ
من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم –قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم- گاهی غلیظ،
می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
حتی اگر صدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم.ـ
،مسافرت میروم حتی تنهای تنها ....
حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـ
من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...ـ
حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ
نه از آن ها که تو در گنجه میگذاریشان یا در پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هرکه بخواهد، هر جا .ـ
اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!ـ
نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.ـ
در خانه زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمیدهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد!ـ
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، دراجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم... ورای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات وکثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.ـ آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. ـ هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
Mon 10 Jan 2011ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
فرازهایی از سخنان امام حسین "ع" ۱) از دو نفـری که میان آنها نزاعی واقع شود و یکـی از آن دو رضایت دیگری را بجویـد، سبقت گیـرنده اهل بهشت خواهد بود. ۲) رستگار نمی شوند مـردمـی که خشنـودی مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد. ۳) به درستی که شیعیان ما قلبشان از هر ناخالصی و حیله و تزویر پاک است. ۴) کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت. ۵) عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند. ۶) گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است. ۷) [خداوندا] چگونه با چیزی كه خود در وجودش نیازمند توست، برای وجود تو دلیل آورده شود؟ آیا چیزی هست كه آشكارتر از تو باشد تا وسیله آشكار كردن تو باشد؟ كی پنهانی تا نیازمند دلیلی باشی كه بر تو دلالت كند؟ و كی دوری تا آثارت وسیله رسیدن به تو باشند؟ كور باد آن چشمی كه تو را مراقب و نگهبان خود نبیند. ۸ )از آن حضرت سؤال شد: زهد چیست؟ فرمود: رغبت به تقوی و بی رغبتی به دنیا. ۹) چه دارد آن كس كه تو را ندارد؟ و چه ندارد آن كه تو را دارد؟ آن كس كه به جای تو چیز دیگری را پسندد و به آن راضی شود، مسلماً زیان كرده است. ۱۰) خداوند متعال فرموده است : «مردان و زنان مؤمن دوست یكدیگرند، امر به نیكی و نهی از بدی می كنند.» خداوند نخست امر به معروف و نهی از منكر را به عنوان یك فریضه از سوی خودش ذكر كرده است، زیرا او آگاه است كه اگر این وظیفه اجرا شود، وظایف دیگر همه، چه سخت و چه آسان انجام می گیرد، زیرا امر به معروف و نهی از منكر دعوت به اسلام می كند و حقوق ستم دیدگان را بازمی ستاند و با ستمگران به مخالفت برمی خیزد . ۱۱) ای مردم! رسول خدا فرمود: هر كس سلطان زورگویی را ببیند كه حرام خدا را حلال نموده، پیمان الهی را می شكند و با سنت و قوانین رسول خدا از در مخالفت در آمده ، ولی با عمل یا سخن اظهار مخالفت نكند، بر خداوند است كه او را در محل و جایگاه آن سلطان ظالم قرار دهد.
سالروز های شهادت سیدالشهدا و یاران باوفایش را به تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Dec 2010ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
گاه می اندیشم چرا؟ مرا در چادر شب پیچاندند و به سکوتی که گوشهایم را می خراشد عادت دادند! و آوایی از تمام وجودم می آید دیگر، برای آزادی از این چادر شب و یا سکوت . یا فریادم رضایت چشمان تو را نخواهم دید!! .................................................. THE SAWA SAWA-Australia SUPPORT ASSOCIATION FOR THE WOMEN OF AFGHNISTAN انجمن پشتیبانی از زنان افغانستان در استرالیا ،گروهی هستند که برای کمک به زنان افغانستان فعالیت می کنند ، به طور مثال برای صحت و سواد آموزی زنان و دختران در پاکستان و افغانستان تلاش دارند.روز سه شنبه ۱۶ نومبر وقتی که از گردهمایی آنها برای صرف شام خبردار شدم رفتم تا این گروه را از نزدیک ببینم و با آنها از نزدیک آشنا شوم.شام خوبی بود با چندین نفر از آنها آشنا شدم و آنها چند تا از کارتهایی را که زنان افغانی نوشته بودند را به من و یک خانم افغانی دیگر که آنجا بود نشان دادند و ما برایشان ترجمه کردیم،زنان افغان در آن کارتها بسیار مختصر درباره زندگیشان و کار و کورس های سواد آموزی نوشته بودند.برایم بسیار غم انگیز و از طرفی دیگر باعث خوشحالیم شد، با خود تصمیم گرفتم که با این گروه خیر اندیش عضو شوم چرا که مدتهاست در این فکرم که چکار کنم تا بتوانم کمکی در توانم، برای مردم وطنم خصوصا،زنان و کودکان وطنم بکنم.و فکر می کنم وظیفه تک تک ما این است که به مردم خصوصا مردم وطنمان کمک کنیم و هر کدام از ما اگر در حد توان خود،حتی کوچکترین کمک را بکنیم فکرش را بکنید به کجا می رسد. از شما عزیزان هم اگر کسی بخواهد به این زنان کمک نماید و یا عضو این انجمن شود این هم آدرس انترنتی آن است. بدرود.
|
|
+ نوشته شده در
Wed 17 Nov 2010ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
که من پرواز رادر اینجا هر روز تماشگر می باشم! وهر گاه خود نیز گر بخواهم چون پرنده ایی آزاد می توانم بیاموزم پرواز، عشق و آغاز را در اینجا کس به نان شبش در نمی ماند! یتیمی درمانده و گرسنه نیست بیوه ایی جگرش سوراخ سوراخ از نیش های زنبوران نمی باشد کس به جرم عشق اینجا سنگباران نخواهد شد! در اینجا کاخهای مجلل راهزنان را هم نمی بینم و سکوت گرسنه گان همسایه به گوشم نمی آید ببین همه کفش دارند کسی حتی پا برهنه هم نمی باشد! ز نفرت،کینه،قفس،سکوت لبها هم خبری نمی باشد ببین آن پادشاه را نشسته بر زمین همراه من و تو شراب ناب می نوشد در اینجاَ،غیرت نامردانشان کاری به پنهان کردن دنیای، زیبایی و مهربانی به پشت دیوارسنگی برقعه ها نمی باشد چشمها را ببین سیرند حیران و زل زده نمی باشند در اینجا ،حتی عبادت هم نمایش نیست خدا هم بی اجازه، درون خانه قلبم پا نمی زارد آه ،نمی دانم در کدام سرزمینم من !
|
|
+ نوشته شده در
Thu 14 Oct 2010ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
مي گويند
مرا آفريدند از استخوان دنده چپ مردي به نام آدم حوايم ناميدند يعني زندگي تا در کنار آدم يعني انسان همراه و هم صدا باشم * مي گويند ميوه سيب را من خوردم شايد هم گندم را و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم مي نمايند بعد از خوردن گندم و يا شايد سيب چشمان شان باز گرديد مرا ديدند مرا در برگ ها پيچيدند مرا پيچيدند در برگ ها تا شايد راه نجاتي را از معصيتم پيدا کنند * نسل انسان زاده منست من حوا فريب خورده شيطان و مي گويند که درد و زجر انسان هم زاده منست زاده حوا که آنان را از عرش عالي به دهر خاکي فرو افکند * شايد گناه من باشد شايد هم از فرشته اي از نسل آتش که صداقت و سادگي مرا به بازي گرفت و فريبم داد مثل همه که فريبم مي دهند اقرار مي کنم دلي پاک معصوميتي از تبار فرشتگان و باوري ساده تر و صاف تر از آب هاي شفاف جوشنده يک چشمه دارم * با گذشت قرن ها باز هم آمدم ابراهيم ، زاده من بود و اسماعيل، پرورده من گاهي در وجود زني از تبار فرعونيان که موسي را در دامنش پروريد گاهي مريم عمران، مادر بکر پيامبري که مسيح اش ناميدند و گاه خديجه، در رکاب مردي که محمد اش خواندند * فاطمه من بودم زليخاي عزيز مصر و دلباخته يوسف هم من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا من بودم و فاطمه زهرا هم من * گاه بهشت را زير پايم نهادند و گاه ناقص العقل و نيمي از مرد خطابم نمودند گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند ياد کرده و در کنار تنديس مقدسم اشک ريختند گاه زندانيم کردند و گاه با آزادي حضورم جنگيدند و گاه قرباني غرورم نمودند و گاه بازيچه خواهشهايم کردند * اما حقيقت بودنم را و نقش عميق کنده کاري شده هستي ام را بر برگ برگ روزگار هرگز منکر نخواهند شد * من مادر نسل انسان ام من حوايم، زليخايم، فاطمه ام، خديجه ام مريمم من درست همانند رنگين کمان رنگ هايي دارم روشن و تيره و حوا مثل توست اي آدم اختلاطي از خوب و بد و خلقتي از خلاقي که مرا درست همزمان با تو آفريد * بياموز که من نه از پهلوي چپ ات بلکه استوار، رسا و همطراز با تو زاده شدم بياموز که من مادر اين دهرم و تو مثل ديگران زاده من!
|
|
+ نوشته شده در
Sun 26 Sep 2010ساعت 5:57 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
رمضان ماه خود سازی،ماه آمرزش گناهان آگاهانه و گاهی ناآگاهانه!
ماهی که آینه ها صافتر می شوند و ما خودمان را بهتر می بینیم و بهتر می شناسیم! آری،ما آغاز می شویم با خود سازی! و پایان می یابیم با خود شناسی! گاه آنقدر خود را فراموش می کنیم و را همان را گم می کنیم که حتی با خوابهای پریشانمان هم بیدار نمی شویم و گاه آنقدر بیدار می شویم که با هزاران وسو سه های زیبا هم خود را نمی بازیم آفریننده بزرگ، چه می شد که ما همیشه این ماه را می داشتیم تا شاید پرده های تاریکی برای همیشه دریده می شد و خود و دنیایمان را پاکیزه تر از همیشه می ساختیم!؟ و در این ماه بیشتر عاشق می شویم عاشق تو و پدیده های زیبایت و در می یابیم بهتر و بهتر عشق تو و عشق به خوبیهای تورا که تو سراسر خوبی هستی و بس و ماییم که خلق کننده بدیهاییم چون عشق تو و آفریده هایت را نمی توانیم درک کنیم معنی عشق را نمی دانیم بله عشق یعنی تو و عشق یعنی همه خوبیها و دوست داشتن ها آفریدگارم پناهت را می خواهم چرا که تو پناه همه ما بی پنا هانی!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
Wed 25 Aug 2010ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
زن عشق می كارد و كینه درو می كند.... " دکتر علی شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
Tue 20 Jul 2010ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟ پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید. خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟ من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟ خدا جواب داد: - اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند. - اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند. - اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند. - اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند. دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت… بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟ خدا پاسخ داد: - اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد، تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند. - اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند. - اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند. - اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد. - یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست. - اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند. - اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. - اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند. با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم. و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟ خدا لبخندی زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
"با اجازه نویسنده این نوشته زیبا،بنده خدا" |
|
+ نوشته شده در
Wed 9 Jun 2010ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
سلام به همه دوستان خوبم،
سالروز تولد بانوی بزرگوار دو عالم بی بی فاطمه زهرا(س)و روز زن و مادررا به همه بانوان جهان خصوصا زنان و مادران وطنم تبریک می گویم و نوشته ناقابلی را به همه زنان عالم، خصوصا مادرعزیزم و همه مادران وطنم تقدیم می کنم.
مادرم،مهربانم ای بانوی سکوت وصبر تو را از روزی که آفرید متهمت نمودندبه جرم عشق و ویرانت کردند زهجرت سکوتت را نشانه سربلندی شان و بر شانه هایت سنگینی کوه ها را نهادند مرا ببخش! که ندانستم از تو و صبوریهایت از عشق بی پایانت،از مهربانیهایت از اندرزهایی که انسانم ساختی و از رنجها و دردهایی که برایم کشیدی آرزو دام،در عالم من فقط تو! پیام رسان عشق باشی ای تویی که دنیایی برای خود نداشته ایی و در آینه چشمانت! بجز من کسی را نشناخته ایی!
|
|
+ نوشته شده در
Thu 3 Jun 2010ساعت 5:10 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
"این هم ورقه ایی بسیار مختصر از زندگی یک زن" سخنرانی کوتاه در روز جهانی زن (۸ مارچ) ................................................................................................................
من از نهایت شب حرف می زنم ، من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم ، اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان ،چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم "فروغ"
سلام به همگی شما عزیزان،من از طرف خودم این روز بزرگ را به همه شما و تمام زنان جهان،خصوصا زنان ستمدیده وطنم تبریک عرض می کنم و امیدوارم در آینده بسیار نزدیک هر روز روز زن باشد تا شاید دنیایی با امنیت داشته باشیم. امروز می خواهم که کمی از خاطرات و تجربیات زندگیم را با شما در میان بگذارم.شما همگی می دانید که در افغانستان هیچ حقوقی برای هیچ کس وجود ندارد خصوصا برای زنان. ولی من برای بدست آوردن آزادی و حقوقم همیشه تلاش کرده ام و حتی برای بدست آوردن آن از خانواده گرفته تا جامعه مبارزه کرده ام تا ثابت کنم که ما زنان هم انسانیم و مانند تمام انسانهای دیگر حق و حقوق داریم و می دانستم که حق چیزی نیست که به ما هدیه کنند بلکه خودمان باید معنایش را درک کرده و برای بدست آوردنش تلاش کنیم.بله حق و آزادی یعنی احترام به همه انسانها ،حق یعنی علم حاصل نمودن و به آن عمل کردن.در افغانستان برای زنان و کودکان کار می کردم از این خاطر بعضی از مردان دشمنم شده بودند.ولی برای من مهم نبود چرا که همیشه به این ایمان داشتم که کارم صحیح است.بسیاری از اوقات بعضی از مردم مرا مسخره می کردند ولی من همیشه جوابشان را می دادم و دلیل آنرا می پرسیدم. در سال ۲۰۰۱ بخاطر قدرت رژیم طالبان و مشکلات دیگر ،ما از افغانستان فرار کرده و به استرالیا پناهنده شدیم.یک هفته راه رفتن،و یک ماه در کشتی بسیار سخت بود.در اردو گاه به خاطر ۱۱ سپتامبر ما را می خواستند پس بفرستند ولی ما دو هفته اعتصاب غذا کردیم تا به آنها بفهمانیم ما قربانی های آدم کشان عالم هستیم.برای همین حادثه ناگوار، ما هشت ماه در اردوگاه ماندیم ولی بعد از آن ما را رها کردند. وفتی که داخل استرالیا آمدیم جامعه برایمان بسیار متفاوت و غم انگیز بود ولی من هیچ وقت نا امیدی را قبول نکردم و به تلاشم برای کار و درس ادامه دادم. درباره حالات زنان در افغانستان خودتان شاید بهتر از من بدانید!پس خواهران عزیزم همیشه کوشش و تلاش را در زندگیتان هدف خود قرار دهید تا همیشه پیروز و سربلند باشید اگر چند می دانم زنان ما کوشا ترین و بهترین زنان عالمند ولی از حق و حقوق خود محروم بوده اندبرای همین هم همیشه مورد ظلم و ستم قرار گرفته اند و صداهایشان در گلویشان خفه شده است. موفق باشید.
|
|
+ نوشته شده در
Wed 21 Apr 2010ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
نوروزتان همراه با شکفتن بهار آرزوهایتان مبارک باد.
"فریاد رسی می آید" مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریاد رسی می آید ز آتش وادی نه منم خرم وبس موسی آنجا با امید قبسی می آید هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هر کس آنجا به طریق هوسی می آید کس نداند که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی می آید جرعه ای ده که به میخانه ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی می آید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بر آن خوش که هنوزش نفسی می آید خبر بلبل این باغ بپرسید که من ناله ای می شنوم کز قفسی می آید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی می آید "حافظ"
|
|
+ نوشته شده در
Sat 20 Mar 2010ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
سلام دوستان،من از طرف خودم روز جهانی زن را به همه شما دوستان عزیزم و تمامی زنان جهان و همچنین به همه زنان ستمدیده وطنم تبریک عرض می کنم.و نوشته ایی را به مادرم وتمام زنان جهان تقدیم می کنم.
بدنبال جراغ سالهاست بدنبال چراغ در کوچه ها،در خانه ها و درجاده های غربت سرگردانم.سالهاست نشانش را می پرسم از تمام عالم!کسی گفت دیوانه شده ایی!آن دیگری گفت مگر ما دزدیم!ولی من نا امید نگشتم روزها را رها کرده و شبها به دنبالش می گشتم. شبی سرگردان و پریشان می رفتم تا شاید بیابمش دیدم،روشنتر از همیشه بر آسمان تمام خانه ها آویزان است،ولی هیچ کس نمی داند!چون شب است و همه مهر خاموشی را به لب زده اندکسی حتی وجودش را نمی داندهمه می دانند از نبودن چراغ چه خواهد شد.و دانستم آری خودش است در تمام خانه ها، چراغ تمام خانه ها ولی هیچ کس باور ندارد.همه منکرند ولی اوست که همیشه برای ما می سوزد و از گرمی وجودش تمام ما گرمیم و خانه ها روشن،و برایش همین بسیار مهم است و بس.و روز ها هم از روشناییش هیچ کس او را نمی بیند.بله زنان چراغ تمامی جهانندولی هیچ کس نمی داند.چرا که او عهد و مهر خاموشی بر لبش بسته ، و فقط کارش روشنایی بخشیدن و سوختن برای من و تو شده است. مادرم و زنان دنیا زنده و سربلند باشید. زن زن ای سنگ صبور زن ای چراغ راه زن ای گوهر پاک زن ای جنگل سبز زن ای شور نگاه تو را سپاس که در یک نگاه مادری و در نگاه دگر دوست ما غمخواری و همراز ما از تو شرمنده ام از تو شرمنده است دنیا تو را سپاس،تو را سپاس ***************************************************************** "چه عجیب است ،در این روزها آسمان هم دلش گرفته و می گرید از مظلومیت زنان عالم و خصوصا زنان وطنم!!"
|
|
+ نوشته شده در
Mon 8 Mar 2010ساعت 4:25 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
استاد رنجی با دل شکسته خود، چه زیبا بیان حال دل شکسته خود و دل شکستگان دیگر را را به قلم آورده اند."سبحان الله و روحش شاد" ما را دل از کشاکش دنیا شکسته است این کشتی از تلاطم دریا شکسته است تنها ننالم از غم ایام و جور یار باشد مرا دلی و ز صد جا شکسته است ای گل برون نیاوردش سوزن مسیح خاری که عشق تو به دل ما شکسته است از آنچه پیش دوست بود در خور نثار تنها مرا دلی بود اما شکسته است این حسرتم کشد که ز مرغان این چمن بال من فلک زده تنها شکسته است بس نادر افتد که بماند دلی درست زان طره شکسته که دلها شکسته است هر چیز بشکند ز بها افتد ولی دل را بها و قدر بود تا شکسته است خواهی اگر به درگه مقصود سر نهی دست از طلب مدار گر پا شکسته است "رنجی"کجا روم ز سر کوی او که من پای جهان دویده ام اینجا شکسته است "شعری از رنجی"
|
|
+ نوشته شده در
Sat 27 Feb 2010ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
شکستنم را بجز تو هیچ کس ندید و به جز تو فریادم را کسی نشنید
یاور من ،مونس تمام تنهایهایم عشق من فریادرس من،تو همیشه از من شنیدی تمامی ناله هایم را و دیدی اشکهایم را و شنیدی با تمام صداقت، نیاز هایم را ای فریا رس غریبان عالم،غریبانی چو من ، جز تو فریادرسی ندارند و به جز درگاه تو جایی را برای رفتن ندارند آری ،بارها و بارها به تو دروغ ها گفتم و وعده ها دادم که به هیچ کدامشان عمل ننمودم ولی تو همیشه مرا بخشیدی و تنهایم نگذاشتی آری،"دردها دارم با که گویم با هر که گویم می خندد بر من ،نه روبرویم" ولی تو حتی یک بار هم به دردهایم نخندیدی و مسخره ام ننمودی بلکه همیشه و همه جا در آغوشت پناهنده بوده ام و نجات دهنده ام تو بوده ایی از بلاهایی که در کمینم بوده اند بار الها،با چه زبانی باید از تو تشکر کنم؟! و چگونه باید بنده سپاسگزار تو باشم؟!
|
|
+ نوشته شده در
Thu 4 Feb 2010ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
در میعادگاه عشق، بی تو سرابیست زندگی
و با تو جرم است عاشقی بی تو، کویریست تشنه یک قطره آب با تو دریایست سیر آب آه، خدایا چه کنم در این وادی سوزان جز صبر،شکر و سپاس از تو که خود عشقی و میعادگاه عشق
|
|
+ نوشته شده در
Wed 3 Feb 2010ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط آزاد بانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی
دریای بی پایانی است به نام عشق آیینه ی شکسته ایست به نام دل مروارید غلطانی است به نام اشک و راه بی انتهای است به نام امید |
|
RSS
|